پسر کوچکی وارد مغازه ای شد، جعبه نوشابه را به سمت تلفن هل داد. بر روی جعبه رفت تا دستش به دکمه های تلفن برسد و شروع کرد به گرفتن شماره. مغازه دار متوجه پسر بود و به مکالماتش گوش می داد. پسرک پرسید: «خانم، می توانم خواهش کنم کوتاه کردن چمن های حیاط خانه تان را به من بسپارید؟» پسرک در حالی که لبخندی بر لب داشت، گوشی را گذاشت. مغازه دار که به صحبت های او گوش داده بود به سمتش رفت و گفت: «پسر…، از رفتارت خوشم آمد؛ به خاطر اینکه روحیه خاص و خوبی داری دوست دارم کاری به تو بدهم.» پسر جوان جواب داد: «نه ممنون، من فقط داشتم عملکردم را می سنجیدم. من همان کسی هستم که برای این خانم کار می کند.»
نظرات شما عزیزان:
|
About![]()
مینویسم شاید چشمات با این نوشته ها منو بفهمن! مینویسم چون دستام از زبونم شجاع ترن! مینویسم چون قلبم کسی رو نداره! مینویسم چون تنهام میخوام بخونی......! من مینویسم و تو بخون......! اگه یه روزی گذرت افتاد اینجا فقط خودت بخون!
دی 1399 شهريور 1399 مرداد 1397 بهمن 1396 آبان 1396 آبان 1395 آذر 1393 آبان 1393 مهر 1393 خرداد 1393 بهمن 1392 دی 1392 آذر 1392 ارديبهشت 1392 فروردين 1391 اسفند 1390 بهمن 1390 دی 1390 AuthorsLinks
" target="_blank" style="text-decoration: none">نتایج زنده بازی های فوتبال
SpecificLinkDump
مهندسی عمران Categories
کاربران آنلاین: بازدیدها :
|